تبليغاتX
فریادمردقصه گو The Words of a Story Man
 

فریادمردقصه گو The Words of a Story Man

 
 

I lived my life in the words of a Story man.. تمام زندگیم را در حرفهای یک قصه گو سر کردم

 
 
پژمان

فریاد ودرددلهای مردقصه گو ..The Words of a Story Man
"سارونا" ؟:(مخاطب خیالی من.یک موجود خیالی خودساخته که بایستی بسیاری از خواسته هایم راازاو بگیرم.شاید گاهی میاید ودوباره بر میگردد.اما....)
M@P3ji --- Pejman
shadmehr_mp2003@yahoo.com

 

 

موضوعات

ادبیات روز،داستانک ها

درددلهای تنهایی

تک خطی های عاشقانه

عکس

آیین ورسوم ملل

سروده های عاشقانه

وصیت نامه داریوش کبیر

حکیم عمر خیام

عکس تابلو نقاشی

 

پیوند ها

رویایی(رویاجونjojo kojolo)

آجی پارمیدا

عاشقانه

اشک های شبانه(مژده)

گل سرخ(آنیدا،یاسی)

الکترونیک(سامی)

---ساناز---(گوناگون)

دفتر یادداشت(اجی الی)

کرمانشاه نیوز

مطالب جالب(آزاده)

فرياد زمونه(سپیده)

از ناله های مرگ تا نغمه های زندگی (آرام)

♫♫ تکست بیت استودیو ♫♫

چشم عسلی(مرضیه)

عاشقانه (جوجو )

گل صنم

سلول انفرادی (*مهسا جـــون رجبی*)

عشق یخی (*ستاره جـان*)

اطلسی های خیس(*تبعیدی*)

مدیر بلاگفاوپارسیک (شیرازی)

ادبیات روز(هنر نویسندگی)

این وبلاگ, سیاسی نیست!(دخترک)

همه چی آرومه من چقدرخوشحالم(سارای)

بی تفاوت مگذر(وبلاگ گروهی)

 

مطالب اخير

دلنوازی یا نمایشی عامه پسند - نقدی بر سریال دلنوازان

اینم عکسی شخصی از یک دختر در دبیرستان!!

ديوارهاي شيشه اي

افـــــــکار منحرف مـــــــــــــا آدمــــــــــــــــــها!!

آرزوهای قشنگ بچه ها

آرزو دارم بفهمی

شتاب مکن...!!

کاشکــــــــــی یه رامکال داشتم!

چه خری هستم من

اراجیف بکر

 
 

پیوند های روزانه

اینترنت چگونه به ایران آمد؟

این شبکه ماهواره‌ای، بنیان خانواده‌های ایرانی را هدف گرفته است!!!

دلنوازی یا نمایشی عامه پسند- نقدی بر سریال دلنوازان

متافیزیک سریال "لاست" - نگاهی فلسفی

زیبای وحشی!!

عکس عاشقانه 1

عکس عاشقانه 2

عکس عاشقانه 3

یه عکس خارق العاده!!!

عکس گلای خوشگل وزیبا

انزال زودرس و روش های درمان

کتاب خيام به زبان کردی

اهنگ جدیدانریکه به نام Ring My Bells

عکس های باحال ودیدنی

اشنایی با حکیم عمر خیام

مدل لباس زنان کرد(1)

گزيده اي از رباعيات حكيم عمر خيام

آموزش وترفند کامپیوتر

آموزش وبلاگ نویسی

 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 

دلنوازی یا نمایشی عامه پسند - نقدی بر سریال دلنوازان

نقدی بر سریال دلنوازان

رسانه ملی در شبکه ویژه جوانان اقدام به پخش سریالی نموده است که طبق معمول حرفها و حدیثهایی را به همراه داشته است. هنرپیشه های جوان این مجموعه پنجاه قسمتی به توجه به دیدگاه کارگردان، مصداقی از شخصیتهای جوانان به حساب می آیند، نویسندگان با در هم کردن سوژه های مختلف قصد دارند عمر سریال را طولانی تر نموده تا شبهای پاییزی را به نزدیکی های یلدای زمستانی برسانند. داستان جوان عاشقی است که می کوشد با صداقت و جسارت جوانی، از قدرت و حق انتخاب خود در تعیین سرنوشتش استفاده نماید. او که قرار بود در یک انتخاب از پیش تعیین شده به یک ازدواج فامیلی و کاملا سنتی رضایت دهد، نه تنها علیه این انتخاب می شورد و مؤدبانه به سراغ عروس خانم انتخاب شده رفته و شجاعانه نظر منفی خود را به او اعلان می کند بلکه مانند مردان دیروز این روزگار از او می خواهد که به همه بگوید عروس انتخاب شده به آقای داماد در این ازدواج فامیلی رضایت نداده است.

این جوان جسور پدر خوانده ای دارد که اهل جبهه و جنگ و دفاع مقدس است، پدرش به دلیل کلاهبرداری از کشور گریخته و خواهر کوچکش نیز در کودکی گم شده است. حالا به حمایت پدر خوانده اش مدیریت یک آژانس مسافرتی را بر عهده دارد از همه مهم تر اینکه مادر او مشاور و ناظم مدرسه است.

یلدا دختری است که در یک اطلاعیه گمشده ها به سراغ خانواده بهزاد می آید شاید بخت برگشته ای شانس آورده و دختر این این خانواده شود اما افسوس که چنین نشد و تقدیر و سرنوشت او را به سمتی پیش برد که در نبود پدر نالایق و مادر بیمار که در آسایشگاه بسر می برد و رنج آلزایمر را به جان خریده تا به بقیه عمرش ادامه دهد مورد انتخاب آقای بهزاد قرار گیرد و همه واکنشها و تحریمهای خانوادگی را علیه او فراهم نماید در میان این واکنشها پدر فراری او با پاسپورت جعلی به ایران می آید و در فضای محرومیت و مجازات بهزاد، در صدد انتقام و از سویی دلسوزی نسبت به فرزند بر می آید.
درحاشیه این درام غم انگیز اعضای دفتر آژانس مسافرتی هم از این ماجرا بی نصیب نمی مانند و تعدادی جوان کاملا احساسی در مزاح و نزاع دائما در سرنوشت یلدا و بهزاد نقش آفرینی می کنند اگر همه داستان به این سرعت جلو آمده باشد خیلی کار سخت نخواهد شد اما غصه این قصه از آنجایی شروع می شود که نویسندگان داستان عشق صادقانه بهزاد را با واکنشهای خالی از منطق اطرافیان آنقدر به محاکمه می کشانند که از اساس این عشق به چالش می افتد و خود بهزاد هم درگیر حساسیتهایی می شود که گویا دیگران برایش تعیین کرده اند.

و آرام آرام بهزاد عاقل و البته جسور به یک جوان عصبانی و انتقام جو تبدیل می گردد. شغل و مدیریت آژانس از او گرفته می شود مادر مشاورش به طرد موقت او رضایت می دهد. مادر همسر از پیش انتخاب شده اش، آرزو دارد که هر چه زودترسر بهزاد به سنگ بخورد. گویا تئوری قدرت ـ ثروت قصد دارد اراده و آزادی و حقیقت جویی این جوان کمی خام را که دست پروده مادر مشاور و پدر خوانده وکیلش می باشد را له نماید آنگاه باز هم به سنت همیشگی ذلیل کردن و ترحم نمودن او را به آغوش خانواده باز گردانند شاید هم بر همین منوال عروس ناخواسته ای را هم بپذیرند.
تکرار همیشگی ازدواجهای تلویزیونی و خفیف کردن عشقهای انسانی از یک سو و ماجراجویی های ادبیات فیلمهای عامه پسند هندی از سوی دیگر به قربانی شدن عظمت و ارزشمندی عشقی می انجامدکه از یک سو در آن باید دختری گم شده پیدا شود و از سویی پدری فراری حاصل جنایت خود را در نابینایی فرزند گم شده اش بیابد. این همه درس و نصیحت لابلای یک جریان عاشقی ظهور پیدا می کند که به نظر می رسد به دنبال طرح حق انتخاب و آزادی و کرامت انسانی است اما آنقدر کارگردان محترم آن را کش می دهد و به حاشیه می رود که رنج زیبای انتخاب، در نزد مخاطب به لجبازی و گستاخی بهزاد تبدیل می گردد.

معلوم نیست نویسندگان این داستان به دنبال یک سوژه پلیسی بوده اند یا یک عشق خیابانی و کوچه بازاری و الا حاضر نمی شدند صداقت بهزاد را اینچنین بدون چارچوب منطقی در کش و قوس طولانی شدن سریال ارزان بفروشند.

مخاطبین این سریالها امروز به دنبال عقلانی کردن عشق های خود هستند تا از بحرانهای عاشقی عبور کنند و یا با منطقی متقن آنها را بپذیرند و حتی باب توجیه را تعطیل نمایند. نشناختن حقوق مخاطبان و درگیر کردن آنها در یک جریانی که از عشق یابوی هوس را به مشام می رساند و یا جسارت و بعضا خامی ظلم مضاعفی است که همچنان بر تماشاگران روا داشته می شود
مردم امروز دوست دارند بدانند که چرا مادر بهزاد در مقام یک مادر، بهزاد را برای آنچه خود می خواست تربیت کرد؟ چرا مانند یک مأمور قانون به خاطر تمرد از ازدواج فامیلی او را به محاکمه کشانید؟ کدامیک از اینها با حقیقت مقام مادری سازگار است؟

شاید در ادامه، ترحم و دلسوزی مادر به خوشایندی نتیجه داستان بیانجامد اما این غصه تربیت است نه حقیقت آن. به جای طولانی کردن دیدارهای یلدا و بهزاد و منتظر گذاشتن مخاطبین ناامید و سرگردان، بهتر نبود تلنگری و قیاسی بر علاقه خودخواهانه و غیر مادرانه بهزاد زده می شد و مادران و پدران امروز رادر عبور هر چه زودتر پاییز زندگی مدد می رساند تا دیگر یلدایی تحقیر نشود و بی اصالت و بد نام معرفی نگردد و بهزاد نیز به جرم تقاضای حق طبیعی خود توسط پدر خوانده وکیلش مجرم و و محروم از مدیریت آزانس نشود که حاصل آن خوشحالی عمه خانم وشکسته شدن غرور بهزاد باشد.

و باز هم تکرار سنت اجتماعی نادرست تهدید و تحقیر و آنگاه ترحم. کارگردان محترم که در صدد معرفی پدر خوانده بهزاد به عنوان یکی از مردان دفاع مقدس است آنقدر در جنبه های فرهنگی و تربیتی او را ناتوان معرفی می کند که بهزاد را مجبور می سازد تا سخنان نادرست اتابک در مورد پدر خوانده اش را بپذیرد.

نبود یک گفتمان منطقی در یک خانواده و شاید یک جامعه حاصلش بهزادهایی است که یا باید استقلال مالی داشته باشند و در غیر این صورت بتدریج حقوق خود را آنقدر پایین بیاورند که در سایه بزرگترها گذرانی داشته باشند و مزه و لذت زندگی را از کانال آنان عبور داده و به حداقلها رضایت دهند.

چرا در این شبهای یأس آلود پاییزی به تبیین حق عاشقی و تأیید هرچه بیشتر کرامت آزادی و دلدادگی انسان پرداخته نمی شود؟ و تنها از عشق آن هم در نگاهی سطحی، نگاه چهره به چهره باقی می ماند؟
خلأ یک چهارچوب منطقی و یک گفت وگوی پر تنش، اما پویا و سازنده، در این سریال به حدی است که منطق بدون نفوذ مهتاب را هم کمرنگ نموده است و بیشتر از آنکه او را دختری عقلانی جلوه دهد از او یک دختر مودب و مأخوذ به حیا می سازد.

شاید پاسخ این انتقادات از سوی نویسنگان محترم معرفی اعضای آژانسی است که هریک از آنها نمادی از جوانان و مردم جامعه باشد اما نباید چنین تعمیمی از سوی نویسندگان صورت گیرد. رامین نماد یک جوان بی هویت و راحت طلب است که کارگردان اصرار بر معرفی او دارد اما چرا چارچوب نظری هیچ کدام از شخصیتها مخصوصا والدین بهزاد به چالش کشیده نمی شود؟

نماد جامعه جوان ما رامین و روشنک گستاخ نیستند بلکه انسانهایی در این جامعه زندگی می کنند که آگاهی از گذشته و چرایی حرکت به آینده را حق خود می دانند و دوست دارند آنگونه که خداوند برایشان مقرر کرده در ژرفای زندگی اندیشه کنند.

از حاشیه های خیابانهای شهر بگذریم، در متن کوچه ها و خانه ها جوانانی با منطق زیبای خود به ما می آموزند که با ما به از این باشید. نادیده انگاشتن این نسل جفایی است جبران ناپذیر. در عصر سرعت و تکنولوژی و بهره وری از زمان، این بی توجهی یک غفلت است نه یک تکنیک که متأسفانه این سریال سخت درگیر آن است.

چنین به نظر می رسد در پایان شیرین این داستان: سر به سنگ خورده بهزاد و دل شکسته و رنجدیده یلدا و مردن کسی و پیدا شدن خواهر نابینای بهزاد و ترحم عاقلانه مهتاب به آقای جراح قلب و به دست آوردن دل بزرگترها دست به دست هم می دهند تا جشنی و سروری برپا شود و به همین سادگی زندگی شیرین شود و نسلهای آینده هم می آموزند که زندگی در سایه تحمل دیگران است نه تعامل با آنان. (این پیش بینی احتمالی، معمول و متعارف سریالهای ایرانی است امیدواریم روند داستان با درایت بهتری پایان پذیرد ..)

ای کاش نویسندگان محترم این داستان کتاب "هنر عشق ورزیدن" اریک فروم را تورق می نمودند و سری هم به کتاب "پله پله تا ملاقات خدای" مرحوم زرین کوب می زدند تا هرگز افسوسهای سرنوشت یلدا و جسارتهای بهزاد در این شبهای طولانی به تمسخر و تحقیر کشانیده نمی شد، ای کاش همانقدر که جهان ملک پور از سرزمین خود دفاع کرده بود می توانست در تعامل با بانوی مطلقه ای که اکنون همسر اوست بهزاد و یلدا را بپذیرد و بر بی قراری و بحران هویت این نسل خاتمه دهد و هرگز فرزند خوانده اش را مانند پدر مجرمش به "نمایش عامه پسند" محکوم نسازد.

ای کاش ترحم ازدواج با مادر بهزاد، باعث شرمندگی عواطف این مادر نمی شد تا در پناه این شرمندگی، شب قدر بهزاد را رقم بزند و حق انتخاب اورا قربانی ازدواج دوباره اش نماید. ای کاش اندیشه ها قبل از نوشتن ها سرمایه می شد و ای کاش گفت و گوها اینقدر روان و بی پرده بود که هر مخاطبی می توانست مشکل امروز خود را در این سریال پیدا نماید و چاره ای برای تضاد دو نسل اندیشیده شود.

رسالت رسانه سرگرم کردن مردم و آموزش آنان است. براستی این سریال پر استرس به کجا می رسد؟ چقدر رنج آور است که روحیه حقیقت جویی مردم را با استرس های بی پایه تعقیب کنیم و اسم آن را پای بند کردن و جذب مخاطب بدانیم.

این سریال می توانست یک فیلم پلیسی موفق و کارا باشد و قداست هنر عشق ورزیدن را پایمال ننماید و بهزاد و یلدا را در سرای دیگری معرفی نماید. ای کاش عشق زیبای دکتر مایک با آقای سالی در سریال پزشک دهکده درسی می شد برای سریالهای تجاری ما و ای کاش ادبیات زیبای خانواده دکتر ما یک و همسرش در گوشه ای از این سریال نمایش داده می شد تا ناتوانی مادر بهزاد نمایانتر و تن به فراموشی دادن مادر یلدا آشکارتر شود و در این میان آنچه ماندنی و ستودنی بود عقلانیت عشق بهزاد بود که با درگیر کردن او به چالش کشیده نمی شد و به خود فرصت بهتر اندیشیدن می داد تا در دام اتابک گرفتار نگردد.

در این صورت یلدا نیز می توانست با امیدواری بیشتر از تهدیدات اجتماعی در امان بماند و لطافت و شادابی اش بیش از این درگیر غم و اندوه نگردد تا او نیز مانند همه آنانی که حق زندگی دارند، زندگی کند و زندگی طوفان زده اش در کنار خانواده ای به آرامش برسد.

چقدر حزن آور است که شأن جوانان این جامعه را نادیده بگیریم و فقط برای کسانی سریال بسازیم که مانند رامین به دلایل گوناگون خوسته ایم که در زمان تماشاکردن برنامه های رسانه، کمتر بیاندیشند و بیشتر تماشا کنند.

متأسفانه سرنوشت سرمایه های بزرگ ما یعنی جوانان در این سریالها به دست سرمایه داران کوچکی داده شد که بیشتر از آنچه به بهای عاشقی بیاندیشند به بهانه آن می اندیشند. اگر روزی شنیدید که گفته شد در یک نظر سنجی وسیع، تعدادی از جوانان از این روند راضی هستند بدانید که این یک جفای مضاعف بر حق آنهایی است که پدران مجرمشان، خواسته و پدرخوانده هاشان، ناخواسته، اجازه فهم درست از زندگی و عشق ورزیدن را به آنها نداده اند تا از آنچه خود برایشان می خواهند راضی باشند یعنی انسانهایی که نه به ارزشهای دینی کار دارند و نه ارزشهای انسانی و این یعنی نمایشی عامه پسند نه دلنوازی.

-------------------------------------------

منبع: تابناک

تهیه و تنظیم: صدیقه قاسمی دبیر آموزش و پرورش منطقة 3 تهران و پژوهشگر

یکشنبه 10 آبان1388 |

 

اینم عکسی شخصی از یک دختر در دبیرستان!!

اگه ما مردا نبودیم الان همه دخترا اینجوری عکس یادگاری میگرفتند! البت بعضی از ما مردا !!!

جمعه 8 آبان1388 |

 

ديوارهاي شيشه اي

ديوارهاي شيشه اي


روزي دانشمندى آزمايش جالبى انجام داد
او يك آكواريوم ساخت و با قرار دادن يک ديوار شيشه‌اى در وسط آكواريوم آن ‌را به دو بخش تقسيم ‌کرد .
در يک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش ديگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى ديگرى نمى‌داد .
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سويش حمله برد ولى هر بار با ديوار نامرئي كه وجود داشت برخورد مى‌کرد، همان ديوار شيشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد …
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و يورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواريوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غير ممکن است!
در پايان، دانشمند شيشه ي وسط آکواريوم را برداشت و راه ماهي بزرگ را باز گذاشت. ولى ديگر هيچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواريوم نيز نرفت !!!

میدانید چـــــرا ؟

ديوار شيشه‌اى ديگر وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش ديوارى ساخته بود که از ديوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن ديوار، ديوار بلند باور خود بود ! باوري از جنس محدودیت ! باوري به وجود دیواري بلند و غير قابل عبور ! باوري از ناتوانی خويش

پنجشنبه 7 آبان1388 |

 

افـــــــکار منحرف مـــــــــــــا آدمــــــــــــــــــها!!

افکار منحرف مـا آدمـــها!!

پنجشنبه 30 مهر1388 |

 

آرزوهای قشنگ بچه ها

آرزوهای قشنگ بچه ها

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)


آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / ۱۲ ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / ۱۱ ساله)

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / ۱۱ ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / ۹ ساله)

خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / ۷ ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / ۱۰ ساله)

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / ۸ ساله)

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / ۱۱ ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / ۱۰ ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / ۱۰ ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / ۷ ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / ۱۱ ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم. (مهسا فرجی / ۱۱ ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / ۸ ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا ۶۰۰ عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / ۱۱ ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / ۸ ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / ۱۱ ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن. (رضا رضائی طومار آغاج / ۱۳ ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / ۹ ساله)

ای خدایی که خانممون گفته از بابا و مامان هم مهربونتری! کاش دوباره آقای احمدی‌نژاد (!) به شهر ما می‌اومد و دستور میداد کوچه ما را آسفالت کنند تا مامانم مجبور نباشه هر روز کفشامو توی کوچه با آفتابه بشوره تا گلشون پاک بشه! (محدثه واحدیان / ۷ ساله)

کاشکی من یه مغازه توپ فروشی داشتم تا دیگه مجبور نمی‌شدم به جای توپ‌هایی که همسایه‌مون پاره می‌کرد، توپ نو بخرم! (زهرا ایمانی / ۱۲ ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / ۶ ساله)


خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / ۱۱ ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / ۹ ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / ۱۰ ساله)


خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / ۴ ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / ۶ ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / ۷ ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / ۱۱ ساله)


خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / ۱۰ ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / ۱۱ ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / ۷ ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما. (لیلا احسانی فر / ۱۱ ساله)

----------------

""خدایا اشتباهی که از خلقت انسان کردی حالا دیر نشده ! با محو کردن ما جبران کن!(علیرضا/24 ساله از ساری)""

------------------------------------------------------

منبع: نمیدونم

پنجشنبه 30 مهر1388 |

 

آرزو دارم بفهمی

من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است

میروم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم

میروم از رفتن من شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش

گرچه تو تنهاتر از ما میروی آرزو دارم ولی عاشق شوی

آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را

سه شنبه 28 مهر1388 |

 

شتاب مکن...!!

شتاب مکن...!!
که ابر بر خانه ات ببارد
و عشق
در تکه ای نان گم شود
هرگز نتوان
آدمی را به خانه آورد
آدمی در سقوط کلمات
سقوط می کند
و هنگام که از زمین برخیزد
کلمات نارس را
به عابران تعارف می کند
آدمی را توانایی
عشق نیست
در عشق می شکند و می میرد

سه شنبه 28 مهر1388 |

 

کاشکــــــــــی یه رامکال داشتم!

باز هم خبری نیست! باز هم چشمم از دوخته شدن به در قیلی ویلی میره!آخه خدا من چه کرمی داشتم که اینجوری کرموی دیدنو هم صحبتی با یه نفرو دارم!(اشتب نوشتم:این مونس چه کرمی داره که من کرموی یه مونسم!) این درسته!!)؟؟ هـــــا با توآم خدا؟ چرا جواب نمیدی؟ (یاد یه سکانس تو فیلم افتادم، رامـــــــــکال!! همون خرسه!(نیدونم شاید یه سمور بود شاید یه رامکال! دوستان ملتفتمون کنن) حالــــــا ! ولی اون پسرک و رامکال خیلی رفیق فابری بودن! کــــــــــــــــــــاش مــــن یه رامـــــــــــــــــــــکال داشــتم!! ای بـــمیری ولایــــت که خــــرغــــاله هم تــــــــوت پیدا نمیشــــــــــه!!!!(وسط نوشت - خرغاله:مصدر تلمیح از خــــــــــــر + مضاف الیه فعل  بـــــــــزغاله!!) والـــآ!! تا چشم کار میکنه(البت با عینک) فقط گاو و گوسپند دیده میشه! تازه تکنولوروژیشم بومی کردن(یعنی الانه قشنگ فارسیو با لهجه حرف میزنه، اونم خــــــس)! بیشتر این گزندگان (همون رامکال های بومی شده،همین جوجه گاوا) روی 2پا راه میرن! تازه دیگه نمیچرن! میـــگزن(اونــم قانونــــی).... !!

کاشکــــــــــی یه رامــــــــــــکال داشتم! یا یه موشی!از همونه که تو راز بقا نشون میده!(ملتو میزاره تو کف) یهو که احساس ختر میکنن از رو 2تا پاشون وای میسن،برو بـــــر اطرافشونو نیگا میکنن! که نکنه آقا کقتاله بیاد  سوخــــــــاریش کنه!! جدا نازان و ملو333333.....!

کاشکــــــــــی یه موشــــــی داشتم! یادش به خیر، یادمه بچه بودیم(20 سالم بود)! آره بچه که بودیم،میرفتیم خوته یکی از فامیلامون، یه دختر داشت که دخترش یه سنجاب، به ستجابش نشون داده بود که پسرای فامیلو و انگولک کنه! مخصوصا همین پسره! این،این....هالیدی!؟  بقیه شو خودش بگه!  البت اگه جراءتشو داره!!... ولی کاشکی یه سنجاب داشتم!!....اه ا ا ا ...

امروز رفتم یه چرخکی زدم تو شهرو برگشتم ولایت! حسابی این شیکمو صفا دادیم! یه پرس مرغ! 2تا رانیو3و4تا هم ماال آبجو! 4،5تا تیتاب(از اون تیتاب 100 تومنیا،بزرگا) 2تا لیلی پوت(یه لیمو یه موز،طعمشو گفتم! ) 2تا فلافل(اونم فلافل افغونی، تازه با سوس هزار جزیره همیشه ایرانی!) چــــــه شود!!؟ ... (آها چند تا بستنیو فالوده هم نوش کردیم!)

ولی حالا گورسنمه! ساعت 03:49 بامدادتراشه!  اگه نه نه ام الانه پیشم بود با جوف لقه سیرم میکرد!

راستی این دوخمرا چرا اینقد افسرده شدن! اجداد پسرا رو میارن جولو داشبوردشون بعد الان افسردنو حال ندارنو.. از اینا( وای مامانم ایناش)!! همش پژمرده شدن! آیه یاس میخونن (اونم عربی!) بد شلک!ولی ! ئلی هیچی خوب بهشون میاد! حقمون نیست!!( آره حق مسلم ماست) پسرا هم که قوربنشون برن دوست دختراشون همشون از سرو کوله لیدیا بالا میرفتن!(البت از موخشون) نتیجه اینکه امروز عینکمو نزدم ،تیرم خطا رفت!( یه تلخند: یه عمره که عینکمو فراموش میکنم بزنمو تیرم خطا نمیره) ولی هیچی خودمو ناراحت نکن!!

راستی نتیجه اجلاس 7-1 چی شد! ما که نفهمیدیم!( اگه خبرائیه تا بریم 7،8 گونی برنج، یه 2نیسان آرد انبار کنیم توشه آخرتمون!(بازم البت توشه جهنممون)!! خسته نباشم، ولی کاشکی نمو بودم!!!!دیگـــــــــــــه؟!!

جمعه 17 مهر1388 |

 

چه خری هستم من

همه چيز تموم شد!
همه مجهوليات هم به پايان رسيد.
ولی به طور ساده ميگم٬ "چه پدری از من در اومد!"
الان که دارم اين رو می نويسم٬ ديگه چيزی از من نمونده.
سر دردی دارم که صد تا ميگرن رو جواب ميده.
چشامم که بابا قوری ميبينه!
خودمم که ناراحتی روحی گرفتم.
چه شود!
تورو با گوشت و پوست و خون و روح دوست داشتم.
همه رو دو دستی تقديمت کردم.
نشکونديشون. آتيششون زدی که ديگه هيچ جوری نشه درستش کرد!
اصلا ديگه نمی دونم دليل اينکه من اينجام ديگه چيه.
تو اين مدت که می نوشتم و می کشيدم٬ انگار داشتم داستان خودمو می نوشتم. هر چی نوشتم شد. هر چی!
نمی دونم می خوام چی کار کنم.
چه خری هستم من.
چه ساده.
چه بی شعور.
چه نفهم.
چه احمق.
.....

.......

چهارشنبه 15 مهر1388 |

 

اراجیف بکر

امشب حال و هوای عجیبی دارم(ای داد صبح شده)! از فرط بیکاری و بی عاری میام سری تو نت بزنم بدتر حالمو گیجتر میکنه!! اینم از روزگار بی دروپیکر ما! روزگار واقعا عجیبیه! میزنن دک و قیافتو میارن پائین،اونوقت اگه صدای داد و فریادت بیاد بالا(نه زیاد بالا،یه خورده) میگن غلط کردی ! از اینا... خوردی! و غیره)) حالا تکلیف چیه! پره زندگیم شده علا مت (از اینا ؟)  هر چی به زمین زمان میزنم جوابی نمیگیرم! سال بدی بود واسم ! الهی تنهاتر از من بشه اون کسی که منو تنها کرد! اینم از نفرین من! آخ تنهایی بد دردیه! آه زمان کودکی و نوجوانی همه عالم و دنیا رو به تخممون هم حساب نمیکردیم،همه چی مثه یه کارتن و داستان و فیلم هندی بود!! ولی امان از این روزگار ،همشو مثه یه پتک زد تو سرم(که اوهوی ،عمو بیدار شو،) منم که شاید سنم زیاد کرده بود و هیکلمون درشت شده بود! ولی حس و حال و فکر نوجوانی و عاشقیو ... اینا بودیم، زمانه چنان درسی بهم داد که تا عمر دارم از ذهنم پاک نمیشه! هـــــــــــــی اشک خونین دیدمو کردیم! غم دیدیمو و خوردیم! امــا چه باک ! خدا هم که منو فراموش کرده! ای خدا اگه دستم بهت برسه ! معلومه سر خدا هم شلوغه!! آخه کم نیست گناهکارو توبه کر!! ولی آخر شبا وقتی همه خوابن، رفیق فابرش بیداره! ( منو میگه!) ای، یه درده دلی میکنیم! اونم از این زمانه گله داره! یادمه بودن رفقائی که درد دلامونو به گوششون میرسوندیم تا این دل لامصب خالی شه( عقده ایی نشه یه وقت)!! ولی ای دل غافل ! دیدیم که بدجوری دلمو سوزوندند! وای وای وای ... زدن ریشمو سوزوندن! ( فک کنم بروبچ شیطان بودن) یا... آره! خوب ناکارم کردن! الان من موندمو تنهایی و دردشو بازم تنهایی! دیگه هیچی مرحم (درست نوشتم مرهم یا مرحم!!) دلم نمیشه! جدی دلم خونه! ( به قولی خودم کــــــــــــزه ی دلم میاد!!) هـــــــــــــای ! (بعضی وقتا فک میکنم کی میاد این اراجیف بنده نا بنده رو بخونه و یه کلیک نظر بزنه و ما رو مستشئاف( درس نوشتم؟ منظورم همون حالیته!)  بکنه! اگه راس میگی حالیمون کن( د بیا!!) د بیا.. بیا دیگه  !!؟؟ ا,ا,ا,ا

دوشنبه 13 مهر1388 |

 

خاطرات زنده به گور

دلم گرفته زمانی که دفتر خاطراتم را برای حک کردن زمزمه های دلم می گشایم که خودم تنها داخل یک اتاق پر سر و صدا نشستم و در این حالت تنهایی را با تار و پودم احساس می کنم... هر روز که می گذرد برگی از دفتر عمرم کنده می شود و روزهای سرد زندگی من هم یکی پس از دیگری می گذرد ! زندگی که هرگز ندیدم آغازش کجا بود ...و پایانش کجاست... دلم می خواهد از زندگیم بنویسم... دوست دارم از آتیشی که درون مرا می سوزاند و خاکسترم می کند بنویسم... برای همه آن کسایی که زخم عمیق قلبم را هرگز به مرهمی مداوا نکردن... و برای همه آنهایی که چه بی رحم مرا معصومانه می سوزانند... و برای آنان که عطش وجود مرا با آبی فروکش نمی کنند... بلکه شراره عطشم را شعله ورتر می کنند ... و اما من فقط در همه سکوت تنهایی هایم اشک می ریزم...

دوشنبه 13 مهر1388 |

 

به چه گناهي بايد سوخت؟

خدايابه چه گناهي بايد سوخت! دوست داشتن گناهي بزرگ است؟! آخرچرا؟؟ خدايادوست داشتن هرگز به گفتن نيست! دوست داشتن اينكه نتوانيد دوريش رااحساس كنيد،هميشه در غمش اشك ريختن،هميشه دلت هوايش كردن! خدايا اگر دوست داشتن گناه است،پس من در قعر جهنمم! M@p3ji

شنبه 31 مرداد1388 |

 

دالـــــــــــــــــــــــــــــــــی !!!! دوباره اومدم :d !!

سلام به بر و بچ و رفیقهای قدیمی و جدید و اونائی هم که باهاشون قهرم! یه چیزی خواستم بگم هر کاری کردم نتونستم بیخیال این صفحه بشم!! آخه خاطرات زیادی باهاش دارم!! خوب دیگه حال کردیم اینجا بفعالیتیم! یعنی درد دلامو اینجا بگم!! شماها که بهتر میدونید، این زمانه خیلی کم کسی پیدا میشه که درکت کنه، یا حداقل به حرفات گوش کنه!! روزگاره دیگه!!! هــــــــــــــــــــی !!! بیشتر با کسی هستم که خودش میدونه! فعلا !! حالا حالا ها باهاش کار دارم :d:D

چهارشنبه 31 تیر1388 |

 

یکی از بدترین روزهای بد

امروز یکی از بدترین روزهای بد  زندگیم بود... روزایی که شباش برام زیباتره!! هیچی دلمو نشکست.. فقط نیرنگ و مکر و حیله و دروغ و کثافت..... دیدم ما آدما ادعای مردانگی و معرفت و .. میشه ولی وقتی نوبت خودمون میشه گند میزنیم به هر چی که اسمش معرفت و انسانیت !!!  امروز کثیف ترین بشر رو دیدم.. دلم واسه خودم سوخت که چرا فریب خوردم!!! من از همه فریب خوردم!! هر کی که بگی.. ولی من کسی رو فریب ندادم.. یعنی  وقت نشد تا تلافی کنم!!! هـــــــی!!! دلم گرفته!! امروز فهمیدم چقدر بدبختم! فهمیدم لیاقت هیچی رو ندارم... از ته دل از خدا آرزوی مرگ کردم !!!!! زندگی زندونه!!!

پنجشنبه 10 اردیبهشت1388 |

 

دنیا همان یک لحظه بود،آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

یک آن شد این عاشق شدن ،دنیا همان یک لحظه بود،..آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود...!!!

نــــــــــــــــــوروز   88   مبـــــــــــــارک


یکشنبه 2 فروردین1388 |

 

نوروز قدیمی‌ترین آئین ملی درجهان!..نمادی جهانی!!؟

نـــــــــــوروز
درفرهنگ
(روسیه-افغانستان-پاکستان-تاجیکستان-قرقیزستان-آذربایجان-قزاقستان)
-----------------------------------------------------------------
گرمی نوروز در سرزمین یخی روسیه
امروزه حتی دامنه محبوبیت مراسم  باستانی نوروز به روسیه نیز کشیده  شده است. هر ساله در عید  نوروز  مراسمی در داغستان روسیه برگزار
  می شود....کتر "نوری محمدزاده" مدیر مرکز ایران شناسی این دانشکده به تشریح تاریخچه این عید پرداخت و گفت: برگزاری عید نوروز در داغستان نشانگر تاثیر عمیق تاریخی وعلاقه
شدید مردم داغستان به تمدن کهن ایران می باشد... چه اینکه این عید از زمان ساسانیان در داغستان باشکوه و عظمت خاصی جشن گرفته می شود.در زمان اتحاد شوروی برگزاری این  مراسم ممنوع بود..امامردم درچارچوب محیط خانواده ومحل زندگی...بقیه درادامه مطلب!!.

 نـــوروز
درافغانستـان

عید نوروز در افغانستان از دیر زمان مرسوم بوده است، مردم افغانستان اعم از هزاره، تاجیک، ازبک، ترکمن،و پشتون عید نوروز را مثل اعیاد اسلامی دیگر گرامی می دارند و این عید را با شکوه برگزار می نمایندنوروز در بلخ و مزار شریف هنوز به همان شکل و شکوه پیشین برگزار می‌شود. در روزهای اول سال همه دشت‌های بلخ ودیوار و پشت بام‌های گلی آن پر از گل سرخ می‌شود.از آئین و رسم نوروزی در سرزمین بلخ می‌توان به شستشوی فرش‌های خانه و زدودن گرد و غبار پیش از آمدن نوروز و انجام مسابقات مختلف از قبیل بزکشی، شتر جنگی، شتر سواری، قوچ جنگی و کشتی خاص...بقیه در ادامه مطلب...!!

نوروز در پاکستان
در پاکستان نوروز را "عالم افروز" یعنی روز تازه رسیده که با ورود خود جهان را روشن و درخشان می‌کند می‌‌نامند.درمیان مردم این سرزمین تقویم و روز شمار و یا سال نمای نوروز از اهمیت خاصی برخوردار است. بدین جهت گروه‌ها و دسته‌های مختلف دینی و اجتماعی در صفحات اول تقویم‌های ...بقیه در ادامه مطلب...!!

مراسم عید نوروز در تاجیکستان
جشن نوروز برای مردم تاجیکستان بویژه بدخشانیان تاجیکستان جشن ملی نیاکان است و از آن به عنوان رمز دوستی و زنده شدن کل موجودات یاد می‌کنند و.....پیش از فرا رسیدن نوروز کودکان تاجیکستان با برگزاری مراسم "گل گردانی" به دیگران پیغام می رسانند. این مراسم یک هفته قبل از نوروز...."آتش پَرَک" از دیگر آئینهای نوروزی است که به هنگام فرا رسیدن نخستین روز فروردین.......بقیه در ادامه مطلب...!!

نوروز در قرقیزستان
عید نوروز در قرقیزستان تنها یک روز آن هم در روز اول یا دوم فروردین ماه است. اگر اسفند 29 روز باشد اول فروردین و اگر 30 روز باشد در روز دوم فروردین برگزار می‌شود. تا قبل از فروپاشی شوروی سابق این مراسم به دست فراموشی سپرده شده بود ولی پس از فروپاشی دوباره حیات یافت و هر ساله با شکوه تر از سال قبل
برگزار می‌شود...در قرقیزستان در این روز پختن غذاهای معروف قرقیزی مثل بش بارماق، مانته برسک و کاتما مرسوم است که به صورت رایگان بین حاضران در جشن پخش می‌شود......
...و
یک سری مسابقات از قبیل  سوارکاری نیز مرسوم  است....بقیه در ادامه مطلب...!!

عید نوروز در آذربایجان

عید نوروز که فرهنگ‌ها و باورهای  باستانی مردم آذربایجان و   ارزش‌های اسلامی را در خود   جمع کرده ، به عنوان عید   رسمی  و ملی جمهوری  آذربایجان بین  مردم ارزش  خاصی  دارد.در زمان شوروی سابق ممنوع  بود  اما مردم در چارچوب محیط  خانواده و محل زندگی توانستند  این عید را زنده نگه داشته اند. بر اساس رسوم بعد از پایان چله  کوچک،مردم خودرابرای  استقبال  از عید نوروز آماده می‌کنند. برای اعضای خانه، لباس نو و برای بستگانی که قرار است به دیدارشان رفته شود هدیه‌هایی خریداری می‌شود......بقیه در ادامه مطلب...!!

نوروز در قزاقستان
مردم قزاقستان نوروز را اعتدال بهاری می‌‌دانند و بر این باورند که در این روز ستاره‌های آسمانی به نقطه ابتدایی می‌‌رسند و همه جا تازه می‌شود.....
در شب سال تحویل تا شب قزیر صاحبخانه دو عدد شمع در بالای خانه اش روشن می‌کند وخانه اش را خانه تکانی کرده.....در عید نوروز جوانان یک اسب سرکش را زین کرده و عروسکی که ساخته...با آویز زنگوله‌ای به گردنش درساعت سه صبح رها نموده تا مردم را بیدار نمایند.....مسابقات معروفی در این ایام برگزار می‌شود که مهمترین آنها "قول توزاق" است که بین گروههای مرد و زن برگزار...خبرگزاری مهر

  
        
بقیه در ادامه مطلب...!!                                                               خبرگزاری مهر


ادامه مطلب

دوشنبه 26 اسفند1387 |

 

عید نوروز در فرهنگ عمومی؛از سرزمین فراعنه تا "نوروزی"در زنگبار

قاره آفریقا با وجود فاصله زیاد آن از ایران از دیگر مکانهایی است که جشنهای عید نوروز در آنجا برگزار می شود.
به گزارش خبرگزاری مهر، مهاجرت ایرانیان در دوران باستان و همچنین کشورگشایی پادشاهان ایرانی از دیگر عواملی بوده است که سبب انتشار فرهنگ ایرانی در دیگر سرزمینهای دور دست شده است.آفریقا یکی از مکانهایی است که در برخی از نقاط آن مراسم نوروز برگزار می شود.زنگبار در شاحل شرقی این قاره و مصر در شمال آن دو نقطه ای هستند که این رسوم در آنجا وجود دارد.
"نوروزی" در زنگبار:
در زنگبار به مراسم نوروز،"نوروزی" گفته می شود."زنگی" یک واژه فارسی  است به معنی تیره رنگ، قهوه ای و سیاه، "بار" یعنی جایگاه ، محل، کاخ مانند و نیز به معنی ساحل، کناره و کرانه و زنگبار یعنی ساحل سیاهان و یا سرزمین سیاهان. غیر اعراب این واژه را ، به گویش " زنجبار" به کار می برند و اروپائیان آن را  "زنزیبار" میخوانند.زنگبار، در سواحل شرقی قاره آفریقا قرار دارد و ایرانی ها از دوران هخامنشی ها با این بخش از آفریقا در رفت و آمد بازرگانی بوده اند.

در زمانهای کهن ، به ویژه پس از یورش تازیان به ایران زمین ، گروه بزرگی از مردم شیراز به زنگبار، کوچ کردند و از همان زمانها، آیین های ایرانی مانند نوروز را نیز با خود به همراه بردند و اینک سالهاست که نوروز جشنی شناخته شده به نام " نوروزی " در زنگبار است.......ادامه در ادامه مطلب.!!!!!!

                 ادامه در ادامه مطلب....                                                          خبرگزاری مهر


ادامه مطلب

دوشنبه 26 اسفند1387 |

 
Blog Skin